رد شدن به محتوای اصلی
زندگیم پر شده از پوشه‌های بازی که نمی‌توانم ببندمشان. انگار که کتابخانه‌ای پراز کتاب ناتمام. و هرکدام یک جایی از مغزم را درگیر کرده‌اند و به تدریج فلجم می‌کنند. 
 بی‌اتصال‌ترین مقطع زندگیم را می گذرانم. نه امیدی به آینده، نه هدفی برای جنگیدن و نه حتی انرژی‌ای. و مجبورم به این حیات مسخره ادامه بدهم، چون توانایی تمام کردنش را ندارم. شاید هنوز آنقدر که باید کارد به استخوانم نرسیده است، که نگران چهره‌ی بهت زده‌ی این هستم وقتی که جنازه‌ام را پیدا کند، و قلب پدرم، وقتی بهش خبر بدهند و دل شکسته‌ی کوچکترین برادرم و ترس برادرزاده‌ام که تنها عمه‌ی محبوبش را از دست داده است. راه می‌روم و سیگار می کشم و شاکی‌ام از اینکه چرا قرصهای ترک سیگارم عمل نمی کنند و من از این کشیدنی عزیزم، متنفر نمی‌شوم. حتی بارها فکر کرده‌ام چرا می‌خواهم ترکش کنم وقتی اینقدر دوستش دارم. و تنها دلایلم، خرج اضافه در این روزهای بی‌پولی و از بین رفتن صدایی است که هیچ‌گاه قرار نیست بخواند. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

کابوس نامه

چچیلا بارتولی گذاشتم، به نقطه های اوج صداش گوش میدم و یادم می آید اگر با این وضع سیگار بکشم رسیدن به این اوج صدا صد در صد رویای گمشده ای خواهد بود. سوای از اینکه چند روز است به شدت دلم شنیدن آواز کلاسیک می خواهد، پست آخر خرس مرا از افتادن در ورطه ی جوزدگی می ترساند. سعی می کنم جوگیر نباشم ولی انگار که نمی شود. وضعیت مسنجرم روی حالتی است که نشان می دهد چه موزیکی گوش می دهم و چچیلا بارتولی احساس عن خاص بودن را در من زنده نگه داشته است و علائم جوزدگی لحظه به لحظه بیشتر می شود. خوابهایی که گاه به گاه می بینم و اینجا آنها را می نویسم، دیشب عینیت پیدا کرده بودند. نه اینکه خوابم به واقعیت تبدیل شده باشد، ولی خودم را توی موقعیتی می دیدم که بارها تجربه اش کرده بودم. کابوسهایی که تمام نمی شوند. کابوس نامه، نمایشی از وحید رهبانی، که خوشحالم دعوت و سفارش دوست عزیزم را پذیرفتم و آن را دیدم. در واقع ندیدم که، شنیدم. در تمام طول تئاتر - چیزی حدود یک ساعت - با چشمهای بسته، من تماما گوش شدم. این گونه شروع می شد که از پله های تماشاخانه پایین می رفتی و کسی با صدای بلند به تو سلام می کرد. آقایی ...

۴ دسامبر ۲۰۱۹

به خودم گفتم دیگر بس است.  جعد موهایم در‌شدیدترین حالتش بود. بلند شده   بود و نامرتب. به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد.   خیلی وقت بود دلم موی شکلاتی می‌خواست. از اون رنگهای نابی که درآوردنش به این سادگی نیست. قهوه‌ای روشنی که براق باشه و لابلاش قرمز. به تراپیستم گفتم انگار یک عزایی توی دلم مونده و بیرون نمی‌ره، و بعدشم گفتم ولی زندگی ادامه داره، ما جزوی از این تاریخیم.  قبل اینکه برم آرایشگاه سه تا رنگ مو خریدم، دوست داشتم اون شکلاتی‌ای رو که سالهاست دلم می‌خواد رو دربیارم. نشد، ولی بد هم نشد.  یادم رفت به المیرا بگم خیلی کوتاه نکنه، ولی انگار اینجوری بهتر شد .  سیگار بعد شام رو می‌کشیدم که تهش گلومو زد، بدم اومد. خاموشش کردم و گفتم این آخریش بود. شاید تو این روزها، آخرین کاری که بخوام بکنم، رها کردن خودم باشه.