رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

accidental husband

فیلمی که الان ام بی سی پرشیا می ذاره. اسمش هست شوهر تصادفی. یکی از هزارتا فیلمی که در هالیوود ساخته میشه.با همه ی مولفه های یه فیلم هالیوودی کامل. که اتفاقا این یکی ترکیب تمیزی هم با بالیوود داره. موسیقی هندی، جشن عروسی هندی. و غیر از اون هنرپیشه های آمریکایی مثل: اما تورمن و خاویر باردم. زن تحصیل کرده و ثروتمند، مرد خوش تیپ ولی عامی. زن ثروتمند و متشخص که اتفاقا مجری برنامه ی رادیوییه به اسم عشق واقعیه با مردی از طبقه ی خودش ازدواج قصد ازدواج داره. همه چیز خیلی خوبه تااینکه اما تورمن با خاویر باردم آشنا میشه. چه جوری؟ نمی دونم. چون من از نصفه ی فیلم دیدم. البته خیلی هم مهم نیست. این دوتا عاشق هم شدن. اوضاع خر تو خریه . تا اینکه بالاخره عروس خانوم تو لباس سفید و تو کلیسا می فهمه این ازدواج اشتباهه. آقای داماد هم که یه پارچه آقاست می کشه کنار و خاویر باردم سر می رسه. ته فیلم خیلی هندیه. این که همه ی مهمونا براشون دست تکون می دن و این زوج خوشبخت جدید همدیگه رو ماچ می کنن و میرن. واقعا تو این فیلم چی جالبه؟ از نظر هنری: هیچی، از نظر سیاسی: واقعا هیچی. نمی دونم از نظر بازی ها حتی هیچی. ...
امروز باز هم درباره دخترم می نوشتم٫ دلم گرفت از اینکه این همه درباره اش نوشتم ولی نوشته هاشو ندارم٫ تصمیم گرفتم توی توییتر اینقدر برم پایین تا بهش برسم. بینش به هرچی بخورم که جالبه پست می کنم

تصمیم کبری؟

تصمیم جدی گرفتم که برم. همه چیو بذارم و بدوم تا انتها, انتها, انتها. دسکتاپم عکس یه خونه است, یعنی در واقع پنجره ی یه خونه توی نیویورک که ویوی نیویورک رو زیر پاش داره. عکسی نبوده که تو اینترنت پیدا بشه و یه خونه ی دیزاین شده با یه عالمه هزینه باشه. عکسو الناز گرفته, همین یه ماه پیش که نیویورک بود.  عکسو گذاشتم بک گراند کامپیوترم که هی یادم نره من همچین خونه ای می خوام, همچین شهری, همچین ویویی.  پنجشنبه با یکی قرار گذاشتم برای بستن پورتفلیو,  پولش زیاده ولی مهم نیس, همین چیزاس که منو هل میده به جلو. امروز باید بگردم تو این سایتهای ثبت نام آیلتس و تافل و البته جی آر ای. روزای سختی رو پیش رو دارم. باید مدارک رو آماده کنم و درس بخونم. اولش از عکس العمل بابا و مامان دلگیر شدم, این که چرا وقتایی که باید ساپورتیو نیستن, و همیشه منفی ها رو می بینن, همیشه  مشکلات راهو می بینن. ولی بعد یادم افتاد سر کنکورم هم همین بود سیستم, فقط مهمه که من بخوام. و روی خواستنم پافشاری کنم. این کارو می کنم. واقعا می گذارم و میرم. 
شوفاژخونه خراب بود. از دیروز اومدن واسه ی تعمیرش. امروز از سرما پاهام درد گرفته بود. پالتومو انداخته بودم روی پاهام تا گرم شوند, ولی انگار که فایده ای نداره. همه ی دیروزو استرس داشتم , انگار که من اون فیلمو ساختم, یا توش بازی کردم, یا چی؟ وقتی که تیتراژ بالا می اومد, قلبم توی حلقم بود.  بعد از فیلم دوست داشتم بغلش کنم. ولی نمی شد. من یه آدم معمولی بودم وسط همه ی اون آدما. خیلی بیشتر از اونی که الان میگم. حتی بیشتر از زن رفیقش که بغلش کرد.  شاید همین چیزاس که عزممو برای رفتن بیشتر جزم می کنه. می خوام برم یه جای دیگه با آدمای دیگه آشنا شم. باید برم. باید برم. باید برم.  خانم همسایه ی طبقه بالایی دهنمونو رسما گایید, نشسته بود وسط سالن تا چایی دم بکشه و ببره واسه این تاسیساتی ها. به من میگه شلوار لی تو از کجا خریدی.  میگه دخترم دوس داره ولی من دوس ندارم. بهش میگم چرا نمی رین از پاساژ بوستان بخرین؟ اینجام قیمت های مناسبی داره. میگه اووه بوستان خیلی گرونه, گوش می برن. بعد دیگه من ساکت می شم. خانومه نشسته یه بند حرف میزنه  و ما سه تایی توی جی تاک بهم پی ام میدیم که سرم...
اون روزی که تصمیم گرفتم نامه بنویسم, برای این بود که بنویسم, به هر بهونه ای که شده. دلم می خواست  خطاب به یکی بنویسم. انگار که بخواهی گوش شنوایی پیدا کنی. سعی کردم مخاطب خاصی برای خودم بسازم, ولی نشد. یعنی نخواستم. یعنی وقت نذاشتم برای پیدا کردن یه مخاطب خاص . حتی حوصله نداشتم بشینم به مشخصاتش فکر کنم. که چی؟ قد بلند و باریک باشه, با هیکل ورزیده, با   صدای مخملین , با یه عالمه شعر که حفظه و برام می خونه. با ماشین مدل بالایی که زیرپاشه؟ نمی دونم .  این چند تا نامه رو هم نوشتم که دل خودمو خوش کنم برای مخاطبی که نیست.  دیروز نمایش فیلم دوستم بود. که همیشه میگم بهترین دوستم. یه رابطه ی دوستی فقط. ولی کیه که ندونه بین یه دختر و پسر رابطه ی معمولی ای وجود نداره. رابطه است اسمش, حالا یه جا بر مبنای سکس تعریف می شه, یه بار یه کشش قلبی وجود داره هر چقدر بخواهی انکارش کنی.  این روزها حس معلقی دارم. یاد کتاب گام معلق لک لک افتادم . کتاب بود یا یه فیلم از هیچکاک؟ واقعا یادم نمیاد. تصمیم گرفتم از ایران برم.  این دفعه تصمیمم خیلی جدیه. می خوام برم تو یه هوای دیگه, زیر یه...

نامه ی شماره 6

من باید قصه گو می شدم .باید راه می افتادم دوره ی خیابانها٫ شال سبزی بر سرم٫ با کوله ای که در آن کاغذ پاره هایم را ریخته ام. باید راه می افتادم و می رفتم. قدمهایم را می شمردن٫ به ۱۰۰۰ که می رسید می ایستادم. کوله ام را می گذاشتم زمین و دستانم را به هم می کوفتم و فریاد می زدم: دوره گرد داستان گویم. بشتابید. نقالی نمی کردم٫ از رشادت های میدان جنگ حرفی نمی زدم٫ و یا از سهراب که به دست پدرش کشته شد . و یا از کاووس که سیاوش را  به خاک سیاه نشاند و یا حتی از سودابه که دلبری مکار بود. فریاد می زدم دوره گرد داستان گویم. برایتان قصه می گفتم از بچه ای که پر هیاهو می دوید و عمه ای که می خواست به او یاد بدهد در خانه ی آقا و خانوم موسیقی هفت نفر زندگی می کنن. برایتان قصه می گفتم از مردی که ترسو بود و زنی که صبور. برایتان قصه می گفتم از عشقی که کهنه . شد٫ ماند و ماند تا بیات شد. برایتان قصه می گفتم از مادر بزرگی که تنها آرزویش دیدن عروسی تنها نوه ی پسری اش بود. برایتان قصه می گفتم از مادری که تنهاست٫ تنهاست٫ تنهاست. انگار که بقیه ی مادرها. برایتان قصه می گفتم از  زنی که سی سالگی اش را جشن گر...