رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

امروز باز هم درباره دخترم می نوشتم٫ دلم گرفت از اینکه این همه درباره اش نوشتم ولی نوشته هاشو ندارم٫ تصمیم گرفتم توی توییتر اینقدر برم پایین تا بهش برسم. بینش به هرچی بخورم که جالبه پست می کنم

تصمیم کبری؟

تصمیم جدی گرفتم که برم. همه چیو بذارم و بدوم تا انتها, انتها, انتها. دسکتاپم عکس یه خونه است, یعنی در واقع پنجره ی یه خونه توی نیویورک که ویوی نیویورک رو زیر پاش داره. عکسی نبوده که تو اینترنت پیدا بشه و یه خونه ی دیزاین شده با یه عالمه هزینه باشه. عکسو الناز گرفته, همین یه ماه پیش که نیویورک بود.  عکسو گذاشتم بک گراند کامپیوترم که هی یادم نره من همچین خونه ای می خوام, همچین شهری, همچین ویویی.  پنجشنبه با یکی قرار گذاشتم برای بستن پورتفلیو,  پولش زیاده ولی مهم نیس, همین چیزاس که منو هل میده به جلو. امروز باید بگردم تو این سایتهای ثبت نام آیلتس و تافل و البته جی آر ای. روزای سختی رو پیش رو دارم. باید مدارک رو آماده کنم و درس بخونم. اولش از عکس العمل بابا و مامان دلگیر شدم, این که چرا وقتایی که باید ساپورتیو نیستن, و همیشه منفی ها رو می بینن, همیشه  مشکلات راهو می بینن. ولی بعد یادم افتاد سر کنکورم هم همین بود سیستم, فقط مهمه که من بخوام. و روی خواستنم پافشاری کنم. این کارو می کنم. واقعا می گذارم و میرم. 
شوفاژخونه خراب بود. از دیروز اومدن واسه ی تعمیرش. امروز از سرما پاهام درد گرفته بود. پالتومو انداخته بودم روی پاهام تا گرم شوند, ولی انگار که فایده ای نداره. همه ی دیروزو استرس داشتم , انگار که من اون فیلمو ساختم, یا توش بازی کردم, یا چی؟ وقتی که تیتراژ بالا می اومد, قلبم توی حلقم بود.  بعد از فیلم دوست داشتم بغلش کنم. ولی نمی شد. من یه آدم معمولی بودم وسط همه ی اون آدما. خیلی بیشتر از اونی که الان میگم. حتی بیشتر از زن رفیقش که بغلش کرد.  شاید همین چیزاس که عزممو برای رفتن بیشتر جزم می کنه. می خوام برم یه جای دیگه با آدمای دیگه آشنا شم. باید برم. باید برم. باید برم.  خانم همسایه ی طبقه بالایی دهنمونو رسما گایید, نشسته بود وسط سالن تا چایی دم بکشه و ببره واسه این تاسیساتی ها. به من میگه شلوار لی تو از کجا خریدی.  میگه دخترم دوس داره ولی من دوس ندارم. بهش میگم چرا نمی رین از پاساژ بوستان بخرین؟ اینجام قیمت های مناسبی داره. میگه اووه بوستان خیلی گرونه, گوش می برن. بعد دیگه من ساکت می شم. خانومه نشسته یه بند حرف میزنه  و ما سه تایی توی جی تاک بهم پی ام میدیم که سرم...
اون روزی که تصمیم گرفتم نامه بنویسم, برای این بود که بنویسم, به هر بهونه ای که شده. دلم می خواست  خطاب به یکی بنویسم. انگار که بخواهی گوش شنوایی پیدا کنی. سعی کردم مخاطب خاصی برای خودم بسازم, ولی نشد. یعنی نخواستم. یعنی وقت نذاشتم برای پیدا کردن یه مخاطب خاص . حتی حوصله نداشتم بشینم به مشخصاتش فکر کنم. که چی؟ قد بلند و باریک باشه, با هیکل ورزیده, با   صدای مخملین , با یه عالمه شعر که حفظه و برام می خونه. با ماشین مدل بالایی که زیرپاشه؟ نمی دونم .  این چند تا نامه رو هم نوشتم که دل خودمو خوش کنم برای مخاطبی که نیست.  دیروز نمایش فیلم دوستم بود. که همیشه میگم بهترین دوستم. یه رابطه ی دوستی فقط. ولی کیه که ندونه بین یه دختر و پسر رابطه ی معمولی ای وجود نداره. رابطه است اسمش, حالا یه جا بر مبنای سکس تعریف می شه, یه بار یه کشش قلبی وجود داره هر چقدر بخواهی انکارش کنی.  این روزها حس معلقی دارم. یاد کتاب گام معلق لک لک افتادم . کتاب بود یا یه فیلم از هیچکاک؟ واقعا یادم نمیاد. تصمیم گرفتم از ایران برم.  این دفعه تصمیمم خیلی جدیه. می خوام برم تو یه هوای دیگه, زیر یه...

نامه ی شماره 6

من باید قصه گو می شدم .باید راه می افتادم دوره ی خیابانها٫ شال سبزی بر سرم٫ با کوله ای که در آن کاغذ پاره هایم را ریخته ام. باید راه می افتادم و می رفتم. قدمهایم را می شمردن٫ به ۱۰۰۰ که می رسید می ایستادم. کوله ام را می گذاشتم زمین و دستانم را به هم می کوفتم و فریاد می زدم: دوره گرد داستان گویم. بشتابید. نقالی نمی کردم٫ از رشادت های میدان جنگ حرفی نمی زدم٫ و یا از سهراب که به دست پدرش کشته شد . و یا از کاووس که سیاوش را  به خاک سیاه نشاند و یا حتی از سودابه که دلبری مکار بود. فریاد می زدم دوره گرد داستان گویم. برایتان قصه می گفتم از بچه ای که پر هیاهو می دوید و عمه ای که می خواست به او یاد بدهد در خانه ی آقا و خانوم موسیقی هفت نفر زندگی می کنن. برایتان قصه می گفتم از مردی که ترسو بود و زنی که صبور. برایتان قصه می گفتم از عشقی که کهنه . شد٫ ماند و ماند تا بیات شد. برایتان قصه می گفتم از مادر بزرگی که تنها آرزویش دیدن عروسی تنها نوه ی پسری اش بود. برایتان قصه می گفتم از مادری که تنهاست٫ تنهاست٫ تنهاست. انگار که بقیه ی مادرها. برایتان قصه می گفتم از  زنی که سی سالگی اش را جشن گر...

نامه شماره 5

دلم هوای قصه گفتن داره. تو یادت نیست، یعنی تقصیری هم نداری . اون روزا هنوز مخاطب خاص من نشده بودی. یه  داستان نویس کرمانی بود که به من میگفت تو ذات داستان گویی داری. یا حتی ع.م که خیلی هم معروفه. شاید یه بار به خودت بگم کی بود ولی اینجا و تو این نامه ی عمومی نه، بذار هر کی این نامه رو می خونه براش سوال پیش بیاد. بذار منم یه معما برای کشف شدن داشته باشم.  آره داشتم بهت می گفتم که همه ی این آدما می گفتن من داستان سرای خوبی ام، ولی نمی دونستن من داستان نمی نویسم، خودمو می نویسم، خودمو شخم می زنم، زیرو رو می کنم و میارم روی کاغذ. البته کاغذ مال اون روزای دور بود. این روزا تایپ می کنم. همه ی زندگیم خلاصه شده تو یه صفحه ی 13 اینچی. همه ی دوستام رو اونجا می بینم و شادی و غمم هم شده اینجا. نمی دونم این مرض قرن 21 محسوب می شه یا مرض آدمای تنها. از اولی که شروع کردم به نوشتن این نامه، اشکان کمانگیری داره می خونه: زرد و سرخ و ارغوانی..... برگ درختای پاییز، می ریزد بر زمین آرزوهای ما نیز. هی می خونه و می خونه. می دونی دلم یه داستان می خواد با تعداد زیادی شخصیت. شخصیت های معمولی. آدمهای رو...

نامه ی شماره 4

دوست خوبم سلام  خوبی؟ در چه حالی؟ اگر از من می پرسی ملالی نیس جز دوری شما :دی این تیکه اش شوخی بود. نه اینکه دلم نخواد ببینمت ها اتفاقا یه حس قیلی ویلی ای دارم برای این دیدنه. ولی خوب حتما هنوز وقتش نرسیده و باید صبور بود.  امروز خیلی خوب نیستم. یه دلتنگی غریبی دارم که از صبح همراهمه . از اونا که هر حرفی اشکمو در میاره. یه بغض سنگین.  دلتنگ یه آدمی میشم که یه دوست معمولیه. مرده شور این دوستی های معمولی رو ببرن که هر کیو خیلی دوست داری و بهش نمیرسی اسم یه دوست معمولی می ذاری روش و سعی می کنی همیشه کنارت باشه. هر چند که هیچوقت نفهیمد وصال یعنی چی. هیع! بیخیال. از زدن این حرفها چیزی عایدمون نمیشه که. باید زندگی کرد. کاریش نمیشه کرد. ادامه می دیم.