رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

۴ دسامبر ۲۰۱۹

به خودم گفتم دیگر بس است.  جعد موهایم در‌شدیدترین حالتش بود. بلند شده   بود و نامرتب. به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد.   خیلی وقت بود دلم موی شکلاتی می‌خواست. از اون رنگهای نابی که درآوردنش به این سادگی نیست. قهوه‌ای روشنی که براق باشه و لابلاش قرمز. به تراپیستم گفتم انگار یک عزایی توی دلم مونده و بیرون نمی‌ره، و بعدشم گفتم ولی زندگی ادامه داره، ما جزوی از این تاریخیم.  قبل اینکه برم آرایشگاه سه تا رنگ مو خریدم، دوست داشتم اون شکلاتی‌ای رو که سالهاست دلم می‌خواد رو دربیارم. نشد، ولی بد هم نشد.  یادم رفت به المیرا بگم خیلی کوتاه نکنه، ولی انگار اینجوری بهتر شد .  سیگار بعد شام رو می‌کشیدم که تهش گلومو زد، بدم اومد. خاموشش کردم و گفتم این آخریش بود. شاید تو این روزها، آخرین کاری که بخوام بکنم، رها کردن خودم باشه. 

سیزده‌سالگی

فکر می‌کنم هر انسانی حق این را دارد که حداقل یک‌بار در عمرش مثل حمیدهامون قاطی کنه و بزنه به آب. و من امشب حق دارم که تصمیم بگیرم ارتباطم را برای همیشه با بخشی از زندگیم قطع کنم.  یادم باشد این هفته بپرسم «آیا واقعا بعد از تراپی، من می‌تونم ببخشمشون؟» 

پنجشنبه هیژده مهر.

یک چیزی توی سرم افتاده. حرف یکی دو ساعت نیست، یه چیزی بیشتر از اون. مثلا 24 ساعت اینا که چی‌ایم ما؟   از دیروز که برای اولین بار رفتم ورزشگاه آزادی، خیلی شیک و مجلسی و با بلیطی که (علی‌رغم هر کثافت‌کاری) خریده بودم انگار یه آدم دیگه شدم. خودم رفتم و یکی دیگه رو برگردوندم. این حس رو به صورت خیلی متفاوتی در تنها سفرم به اروپا تجربه کردم. دوروبرم رو نگاه کردم و آدمهای هم‌سن و سالی رو دیدم که در جای دیگری از جهان و با دغدغه‌های دیگری بزرگ شده‌اند و چقدر با ما متفاوتند.  و خوب منطقا حالم خیلی بد شد. لحظه لحظه‌ی بزرگ شدن خودم و هم‌سالانم -در مملکت ایده‌ئولوژیک مذهبی- رو در کنار سفیدهای چشم رنگیِ طبقه متوسط جامعه اروپایی مقایسه می‌کردم و از این حجم بگایی تحمیل شده بهمون پریشون بودم. رفتن به استادیوم برای دیدن فوتبال، همه‌ی آن احساسات را خیلی خیلی شدیدتر در من بیدار کرد. اگر بخواهم از اول تعریف کنم باید اینطور شروع کنم: سالها بود از محدوده‌ی ورزشگاه آزادی رد نشده بودم، از همان موقعی که ته اتوبان همت به سمت کرج باز شد. تا قبل از آن گه‌گداری از آنجا رد می‌شدم، تک تک فدراسیون‌ها...
یک وقتهایی مثل الان، یهو یادم می‌افته سلیمونی دیگه نیست و هر دفعه شوکه می‌شم. باورم نمی‌شه این بچه اینقدر راحت مرد. البته که طفلک همچین راحت هم نمرد، اون همه درد و بدبختی، ولی همش توی 8 ماه. یک وقتهایی اینقدر دلم براش تنگ می‌شه، دلم می‌خواد بغلش کنم و بفشارمش. دیروز دقیقا 5 ماه شد که رفته. خیلی جات خالیه رفیق. خیلی زیاد. 

ا

می‌دونم که نباید عصرها بخوابم، چون شب خوابم نمی‌بره و در نتیجه فرداش کسل خواهم بود، ولی حدودای ساعت ۳ بعد از ظهر که می‌شه، وقتی ولو می‌شم روی کاناپه که یه کم استراحت کنم، چشمام سنگین می‌شن. صدای بازی بچه‌های ساختمان اونور کوچه هم میاد، نسیم خنکی هم از بالکن می‌وزه و می‌شینه روی پوستم. بعد یهو تسلیم می‌شم. پتوی نازکی می‌کشم روم و به صدای بچه‌ها گوش می‌کنم وچشمهام بسته می‌شه.  بعضی روزا وقتی بیدار می‌شم، آفتاب پریده، و غروب پهن شده کف خونه‌ی تاریک.  اینجور مواقع باید زور بزنم بیدار شم، تشنه با دهن تلخ.  یه لیوان آب می‌خورم، یه قهوه درست می‌کنم و همونجایی که تا یه ربع پیش خواب بودم ولو می‌شم و قهوه می‌خورم و سیگار می‌کشم. بعضی روزها دلم می‌خواد یه چیزی از تلویزیون ببینم

۰۰۹۸

سالها پیش یکی از دوستام رفت آمریکا. توی عکسهایی که از اون سفر گرفته بود خفن‌ترینش، نمایی از شب نیویورک بود که از قاب پنجره‌ی بزرگ و نیمه‌ قدی آپارتمان ۳۰-۴۰ متری دوستش گرفته بود. از این مدل آپارتمانهای نقلی‌ای که زیر پنجره‌های بلندش نیمکت‌های گنجه‌طوری می‌ذارن وکلی خرت و پرت توشون جا میشه.  به قدری این تصویر برام رویایی بودکه علی‌رغم کادر کج و نامیزونش تا مدتها بک‌گراند لپ‌تاپم بود. همان موقع‌هایی بود که طاعون «راز» به جان همه افتاده بود، کتاب راز، مستند راز، تقویم راز، یادداشت‌های راز و ... و من پسِ ذهنم خانه‌ام در نیویورک را تصویر می‌کردم تا محقق شود. امشب، بعد از ۸ سال یاد آن عکس افتا‌دم. حسرت دارم؟ شاید. برای اینکه این حسرت را نداشته باشم کاری کردم؟هرگز. پس حسرت چه را می‌خورم؟ احتمالا حسرت نرفتن به نیویورک نیست، احتمالا حسرت هیچ کاری نکردن است. شاید من واقعا دلم نمی‌خواد هیچ‌جا برم. ها؟

چهارشنبه‌

چهارشنبه‌ها روز‌سخت هفته‌است. اگر کارمند بودم، بهترین روز هفته بود، ولی چه می‌شه کرد که کارمند نیستم و چهارشنبه‌ها روز تراپی‌مه. جلسه‌ای که باور نمی‌کردم اینقدر منظم برم و جدیش بگیرم. از صبح که بیدار می‌شم، ذهنم می پره که چیا رو بگم، چیا رو بیشتر تاکید کنم، و اصلن چه حرفی بزنم. و بعدش انگار‌که از مسابقه برگشتم، خسته، له، یه روزایی شارژ، یه روزایی داون.  ولی همچنان درست‌ترین‌ اتفاق زندگیم بود. 

روشنیدگی

تو یه سال و نیم گذشته، خیلی اتفاقا برای من افتاده. از فروش داروخانه و بیکاری، تا تغییرات درونی خیلی جدی.  دو هفته پیش که رفتم پیش روانپزشکم، متوجه شدم کل 97 پامو توی مطبش نذاشته بودم و این بسیار بسیار کار بدی بود، یعنی در بدترین شرایط روحی که احتیاج به حضور یک متخصص داشتم، خودم رو از دیدن اون محروم کرده بودم. احتمالا همش می‌دونستم باید برم دکتر، ولی یک چیزی (احتمالا افسردگی) نمی‌ذاشت اینکارو بکنم. تغییرات کوچیک و گاه مثبت، و به دنبال اونها حال خوب موقتی، مزید برعلت شده بود و این دیدار هی به تعویق افتاد.  خردادماه که حال روحی بسیار بدی داشتم، همزمان وقت تراپیست و روانپزشک گرفتم. احساس کردم اگر الان نجنبم دیگه هیچ وقت از ته این چاه درنمیام. تراپیم از همون موقع شروع شد و دیدن روانپزشکم تا دو سه هفته‌ی پیش به تعویق افتاد.  شروع تراپی به نظرم سخت‌ترین و درست‌ترین تصمیم 98 ام بود. ترس اینکه بروم پیش کسی که نمی‌شناسمش و آیا باهاش راحت باشم، یا نباشم، یک طرف، ترس مواجهه با خودم -که بزرگترین مانع مراجعه به تراپیست بود برای من- از طرف دیگه، این کار رو غیرممکن کرده بود....
امروز روز سختی بود. از ساعت 6 کوکی رو بردم کلینیک واسه یه جراحی جزئی و سرپایی، ساعت 12 شب رسیدم خونه.  با همه‌ی خستگی و لهیدگی، دوست داشتم سیگارمو روی بالکن بکشم. محله‌ی ما، آروم و بی‌سروصداست. نه که آلودگی صوتی نداشته باشیم، دوتا خیابون پایینترمون اتوبان تهران-کرجه که صدای هوممممش همیشه توی خونه‌ی ما جاریه. ولی محله آرومه. صبحها صدای خوندن پرنده‌هاست و بلندگوی گاه به گاه وانتی‌های دستفروش. ساعت از 11 که رد می‌شه، صدای بچه‌ها آروم آروم می‌پیچه توی کوچه. عمده‌ی صدای بچه‌ها از ساختمون اونور کوچه است. از این خونه‌ها که حیاطشون سمت کوچه است.  خونه‌ی عجیب و هیجان انگیزیه، اگر بچه باشی. یک ساختمون قدیمی دو طبقه، که هر طبقه‌اش دو واحده. از این مدل خونه‌ها که پانزده سال پیش بابای خونه تصمیم می‌گیره یه طبقه روش بزنه و دو واحد واسه بچه‌هاش درست کنه. بعدا که به دوتای اولی یه واحد داده، دیده این آخری سرش بی‌کلاه مونده و یه تیغه می‌ندازه وسط واحد خودشون و ته تغاری رو هم جا می‌دن. حالا همه‌ی ‌اون بچه‌ها ازدواج کردن و بچه‌ دارن. تابستون که می‌شه این بچه‌‌ها از ساعت 11 کم کم بند و بساطش...

حلزون از کوه فوجی بالا برو آرام آرام.

تصمیم گرفته‌ام یک ماه، مرتب اینجا را آپدیت کنم. اگر بگویم هرروز، شاید شدنی نباشد، اما دلم می‌خواهد مرتب بنویسم. راستش باید جایی باشد که آدم بتواند حرفهای دلش را بزند، قبل‌تر توی توییتر می‌شد. الان ولی همه‌چیز فرق کرده. توییتر پر شده از کاربران فیک، و واقعی‌های عصبی. فرقی نمی‌کند چند وقت بهش سر نزده باشی، یا هر روز توی اون شبکه اجتماعی کوفتی پلاس باشی. همیشه یک چیزی هست که آدمها سرش دعوا دارند. قبل‌ترها هم پر از سوژه بود، ولی همه اینقدر عصبانی و در آستانه‌ی انفجار نبودند. چیز عجیبی هم نیست. جامعه افسرده است، همه دلزده و خسته.  حدود دو ماه پیش بود که فروشگاه اینترنتیمو راه انداختم، پر از شور و شوق و شعف. احساس شروع کردن یک کار جدید، احساس تکون خوردن، از جا پاشدن. اما امروز، بعد از سه هفته دوری از فعالیت‌های مرتبط با کارم، نشسته‌ام پشت میز و لپ تاپ جلویم باز است. نگاهم خیره مانده به کنجی و گاه گاهی سرکی توی گوشی‌ام می‌کشم. هیجان اولیه رفته و ترس جایش را گرفته. ترس از شروع دوباره و ادامه دادن. تراپیستم معتقده کمال‌گراییه که نمی‌ذاره شروع کنم. ترس از شکست. این جوری می‌تونم خودم رو ت...
نشسته‌ام پشت پیشخوان آشپزخانه و ثانیه‌های باقی‌مانده تا جوش‌آمدن کتری را می‌شمارم. بامداد سیزدهم فروردین ماه نود و هشت است و ترس از مهاجرت بالاخره سرش را از زیر لایه‌ لایه بهانه‌ها و‌ پشت‌گوش‌انداختن‌ها بیرون آورده است و روبرویم نشسته.  حرف مهاجرت را خیلی وقت است که می‌زنم. ولی انگار خودم هم خیلی باورش نداشتم. انگار که بخواهی چند صباحی را در کرمان بگذرانی. و ناگاه امشب با واقعیت آن مواجه شدم که باید تکه‌تکه وسایلی که با عشق و علاقه خریده‌ایم، به حراج بگذاریم و برویم مثل انسانهای مصیبت‌زده همه چیز را از اول شروع کنیم.  تصورم از زندگی در کشوری دیگر، تصویر زنی گندمگون و  بلندقد پوشیده در بلوز ساتن آبی آسمانی و شلوار سورمه‌ای، و صندل پاشنه‌دار جلوباز زرشکی بود که خرامان عرض خیابان را طی می‌کند و موهایش در باد می‌رقصند و چینهای پیشانیش از خنده‌ی پهنش عمیق شده است. همینقدر شیک و‌فانتزی.  ولی در این بامداد سیزده فروردین، ترسیدم. از جمع کردن زندگیم در دو چمدان و رفتن به ناکجاآبادی که نمی‌دانی چه چیزی منتظرت است و باید اذعان کنم، هرچه تابحال نرفتم، از این ترس پنهان بوده است....
زندگیم پر شده از پوشه‌های بازی که نمی‌توانم ببندمشان. انگار که کتابخانه‌ای پراز کتاب ناتمام. و هرکدام یک جایی از مغزم را درگیر کرده‌اند و به تدریج فلجم می‌کنند.   بی‌اتصال‌ترین مقطع زندگیم را می گذرانم. نه امیدی به آینده، نه هدفی برای جنگیدن و نه حتی انرژی‌ای. و مجبورم به این حیات مسخره ادامه بدهم، چون توانایی تمام کردنش را ندارم. شاید هنوز آنقدر که باید کارد به استخوانم نرسیده است، که نگران چهره‌ی بهت زده‌ی این هستم وقتی که جنازه‌ام را پیدا کند، و قلب پدرم، وقتی بهش خبر بدهند و دل شکسته‌ی کوچکترین برادرم و ترس برادرزاده‌ام که تنها عمه‌ی محبوبش را از دست داده است. راه می‌روم و سیگار می کشم و شاکی‌ام از اینکه چرا قرصهای ترک سیگارم عمل نمی کنند و من از این کشیدنی عزیزم، متنفر نمی‌شوم. حتی بارها فکر کرده‌ام چرا می‌خواهم ترکش کنم وقتی اینقدر دوستش دارم. و تنها دلایلم، خرج اضافه در این روزهای بی‌پولی و از بین رفتن صدایی است که هیچ‌گاه قرار نیست بخواند. 
من آدم یک‌جا ماندن نیستم. این را تازه فهمیده‌ام. حالا که بی‌رحمانه‌تر از همیشه می‌نشینم جلوی خودم، زانوهام‌ رو بغل می‌گیرم و پشتم را تکیه می‌دهم به مبلی که اینقدر روی زمین سُر خورده تا به ستون پشت سرش گیر‌کرده. عادت کردن انگار توی مرامم نیست. و چیزی نیست که بهش افتخار کنم. آدمها بهتر است ریشه بگیرند یک‌جایی و بتمرگند سرجای‌شان.  خودم را روی کاناپه‌ی تراپیست تصور می‌کنم. هرچند تا به امروز پیش هیچ تراپیستی نرفتم، اگر مشاوره‌ی دانشگاه و آن دکتر ابراهیمی کسخل را حساب نکنیم. نمی‌دانم آیا تراپیستهای ما هم مثل توی فیلمها یک کاناپه‌ برای دراز کشیدن و حرف زدن بیمار دارند یا اینها مال همان فیلمهاست.  اگر پیش تراپیست می‌رفتم، شاید یک روزی می‌رسیدیم به این‌که چرا قرار ماندن ندارم. و شاید می‌رسید به کودکی، که هر دو سه‌سال یک‌بار، به خاطر شغل پدرم از شهری به شهر دیگر می‌رفتیم. و همین است که من هیچ دوست دوران بچه‌گی ندارم و حتی هم‌کلاسی‌هایم  تا پیش از دوم‌راهنمایی مطلقا یادم نمی‌آد.  برای همین  خودم‌را متعلق به هیچ شهری نمی‌دانم، حتی کرمان که ۲۴ سال مداوم در آن‌ زندگی...
امروز روز کارهای نیمه‌کاره بود. یکی دوتا عکسی که حدود شش‌ماه روی لبه‌ی شومینه مانده بودند تا تکلیفشان روشن شود، به دیوار میخ کردم. عکسها را در مراسم نامزدی کیان و پردیس گرفتیم. پیش آتلیه‌ی سیارشان. وقتی مبلغ نهایی را شنیدم و کارت کشیدم، قلبم تندتر می‌زد، ولی با فکر عکسهای قشنگمان، حواس خودم را پرت می‌کردم. حالا در همین مدت کم، رنگ عکسها تغییر کرده و روز به روز زردتر و خراب‌تر می‌شوند.  غیر از عکسها، لامپ آشپزخانه رو نیز عوض کردم. مثلا این لامپها گارانتی دارند، چیزی که من ندیدم، طول عمر‌بود. این همیشه می‌گوید عمر لامپهای کم‌مصرف با خاموش و روشن شدن زیاد کم می‌شود، و‌من نمی‌توانم وقتی داخل آشپزخانه نیستم، چراغش را روشن بگذارم. مگر شبهایی که دلم نور کمرنگ زرد می‌خواهد توی خانه. چراغهای دور را خاموش می‌کنم، و جفت لوسترها را، یک هالوژن بالای سر کاناپه‌ای که من رویش ولو می‌شوم، روشن می‌کنم، و آباژور چوبی که پایین پای کاناپه‌ی این هست، و چراغ آشپزخانه. همچنان به نظرم کم‌نور است، و تا حد زیادی یک‌جا متمرکز ولی باز هم از نور این لوسترهای کذایی بهتر است. عقل الانم را داشتم، لوستر نمی‌خریدم ک...

همیشه حسرت به دل خواهم ماند.

گاهی وقتها، اینقدر با خودت حرف می زنی که فکر می کنی می توانی چندین جلد کتاب از توی کله ات درآوری. حتی جمله بندی ها، ترتیب موضوعات، همه و همه را بارها با خودت زمزمه می کنی. می دانی اگر بنشینی به نوشتن، دقیقا از کجا شروع می کنی و به کجا ختم. اما دقیقا خیلی از همین اوقات، ساعتها که اغراق است، چون دیگر این روزها کسی ساعتها وقت نمی گذارد برای سامان دادن مغزش و یا شاید من نمی شناسم، چندین دقیقه صفحه ی سفید بلاگ اسپات را باز می گذاری و هی سعی می کنی با خودت صادق باشی. ولی خوب ربطی به خود آدم ندارد، دست و پای ذهن را که نمی توان بست و گوشه ای تپاند.  این روزها به قابلیت های غریبی رسیده ام، در حینی که دارم  این مطلب را می نویسم و تا حدی می دانم چه می خواهم، خواب دیشبم به صورت تک سکانس های کوتاه از جلوی چشمم رد شد. یا چند روز پیش به وضوح در لحظه ی ارگاسم، در خیابانهای کودکی ام می دویدم. انگار که همه ی این صحنه ها تکه هایی از فیلم آنالوگی باشند که فریم به فریم به هم چسبانده شده اند و گاهی اول و آخر فیلم هم به همدیگه. فیلم "درباره‌ی زمان " رو امشب دیدیم. یک پاپ کورن مووی خوب و ترو...

سندروم دیرفعال سی و دو سالگی.

شبهایی که خوابم نمی برد چک چک شیر توالت بیشتر از همیشه آزارم می دهد. تصویر هدر رفتن قطره قطره‌ی آب تصفیه شده، در سرزمینی که نیمی از آن با خشکسالی می جنگد منظره ای تیره و شرم‌آور است. از رختخواب بیرون می آیم و تشت حمام را زیر شیر توالت می گذارم. بگذار بفهمیم یک شب تا صبح چه حجمی از آب آرام آرام هرز می رود. پنجره‌ی آشپزخانه را باز کردم، آب سطح خیابان را گرفته است، باریکه های آب رد شیب تند خیابان را گرفته اند و با شتاب پایین می روند. هر چه ما از باریدن باران لذت می بریم، جایی از شهر درگیر آب گرفتگی و کثافت می شود. این طوری است دیگر، همیشه یک جای کار می لنگد.  خودم را نگاه می کنم که در ۳۲ سالگی فکر می کردم چه خواهم شد و چه شدم. از تصور رویایی استاد دانشگاهی در اقصی نقاط دنیا، یا مدیر موفق یک مجموعه، یا هنرمندی خلاق و به‌نام در سطح جهان، زنی هستم که صبحها تا ساعت ۱۰ می خوابد، تا ساعت ۲ ناهار ظهر را درست کرده و با همسرش نوش جان می کند، تا عصر، دور خودش می چرخد، تا شب با همسرش دوباره شام بخورد و فیلم ببیند و بخوابد. همه‌ی اینها به خودی خود بد نیستند همه‌ی اینها وقتی بد می شون...

خواب

خوابِ خانه ی قدیمی مامان بزرگ را می دیدم، و بچه ی دخترخاله ام، که ۳ سالش است. بچه دوتا چاقو گرفته بود دستش و من با تشر از دستش گرفتم. وقتی زد زیر گریه بغلش کردم و برایش قصه ی پسرکی را تعریف کردم که چاقو دستش بوده و دستش بریده. بچه باهام رفیق شد، و من بغلش کردم و با خودم بردمش به فضایی دیگر. اینکه می گویم فضایی دیگر واقعا یعنی حال و هوای خواب عوض شد. یک جایی بود در ارتفاع خیلی بالا، آبگیر مانندی. آبگیر که می گویم نه که یک حوض، به مساحت خیلی زیاد آبی که سبز می زد از دور، نه که از کثیفی، از زلالی و زیبایی منطقه. آب از یک جایی می ریخت پایین، تکه تکه آبشاری می ریخت پایین تا جایی که ما بودیم. و من چه گونه ارتفاع می گرفتم تا آن بالا نمی دانم. به بچه آب را نشان می دادم و می گفتم ببین چقدر قشنگه و فرود می آمدیم، انگار که چرخ و فلک سواریم. ادامه ی خوابم، وارد  یک هواپیما شدم، یک هواپیمای کوچک. بیشتر اعضای خانواده بودند، اولش فقط برادر بزرگ و خانمش را می دیدم و بعد ها افراد دیگر. وضعیت توی هواپیما خیلی خاص بود، از شیوه ی برخورد مهمانداران و خلبان ذخیره فهمیدم مشکلی پیش‌آمده و بعد از آن ...

انجمن حامی برگزار می کند.

 مهاجرت اتفاق دردناکی است در زندگی هر آدمی. کیست که دلش نخواهد در سرزمین خودش و بین مردمان خودش زندگی کند؟ وقتی سطر بالا را نوشتم، اندکی وا ماندم. آیا به این چیزهایی که نوشتم اعتقاد دارم؟ من که تا کنون مهاجرت نکردم، و یکی از راههای ادامه‌ی زندگی هم همین است برایم. من چه می‌خواهم از مهاجرت بگویم. من که پایم را جز یک بار برای سفر از این مرزهای جغرافیایی بیرون نگذاشته‌ام، چگونه می‌توانم از خوبی یا بدی مهاجرت حرفی بزنم؟ همه‌ی اینها را می‌گذارم کنار آدمهایی که امروز در جمعشان بودم. همایش  "  فرصت ها و چالش های فراروی پناهندگان و بازگشت کنندگان افغان." در جمع فرهیختگان افغان و ایرانی فعال در زمینه‌ی حقوق افغانها نشسته بودم. جوانهای افغانی که در ایران به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. اینجا مدرسه و دانشگاه رفته بودند. بزرگترها می گفتند جوانهای نسل سوم ما، اصلن افغانستان را نمی‌شناسند که بخواهند برگردند. فکر می‌کنند روستایی است که همیشه در آن جنگ است. و دختران جوانی که می‌گفتند ما اینجا تحصیل کرده‌ایم، فرهنگ افغانستان به ما اجازه‌ی فعالیت نمی‌دهد. من افغانها را می‌دیدم و صدایش...

سرما خوردگی

خواب می بینم که با اکیپ دوستان متاهلم جایی هستیم. یک جایی مثل مسافرت بودیم. توی مستی سرم را گذاشتم روی پای کاوه، شوهر بهناز. کاوه در گوشم گفت من عاشقتم، تو هم هستی. توی مستی گفتم نه. و هزار فکر ریخت توی سرم، اینکه یکی دیگه هست که من دوستش دارم و اینکه کاوه یکبار دیگر زیرآبی رفته و بهناز گناه دارد آخر. و اینکه من همیشه می گفتم کاوه؟ آخه من با کاوه؟ ولی همه ی این فکرها آنقدری طول نکشیدند. یکبار دیگر دم گوشم گفت و من عاشقش شدم. به همین سادگی. بعد بهنازبرایم آدم غمگین و دوری شد که خیلی وقت است زندگیش را باخته و خودم که فقط عاشق بودم. چند روز از اون خواب گذشته و تصویرها همه گنگ و دور شدند. ولی دقیقا همان زمانی که میخواستم عقل و دین ببازم،پژمان و کاوه گفتند این یک شوخی بوده است. همه چیز برایم خراب شد.پیش دوستانم ضایع شده بودم، پیش خودم بدتر. کسی بود که من عاشقش بودم و خیلی احمقانه عاشق یکی شدم که هیچوقت برایم آدم مهمی نبود. بهشان گفتم خوب چرا همچین شوخی ای کردید؟ آبروم رفت. گفتند این یک شوخی حرفه ایه که کسی ازش سربلند بیرون نمیاد. گفتم خوب بهناز چی؟ گفتن اون هم می دونه. بعد من دور شدم از ه...